مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

مهراد من و بابایی

مهراد و شنبه بازار

پسرم چند روز پیش رفته بودیم شمال دیدن عمو بابک و عمه ثریا. یه سری هم به شنبه بازار زدیم. ظاهرا خیلی از شنبه بازار خوشت اومده بود با اینکه خوابت می اومد اما به جای خوابیدن فقط بساط ها رو نگاه می کردی.       مهراد و پسر عمه مهدی مهراد و عمو بابک ...
7 آذر 1391

مهراد و دوست جوناش

پسرم  بعد از ساعت دیواری و لوستر خونه مامان بزرگ اینا، عاشق این دو تا عروسک شدی تا اینا رو میبینی شروع می کنی به بازی کردن هی می خندی و حرف می زنی باهاشون.   ...
7 آذر 1391

یه روز سخت

امروز صبح با مامان بزرگ سه تایی رفتیم بهداشت که واکسن های دو ماهگیت رو بزنیم. موقع آمپول زدن یه کوچولو گریه کردی و من خوشحال از اینکه خدا رو شکر به خیر گذشت برگشتم خونه. بعد از ظهر ساعت ٣:٥٠کلاس داشتم که ساعت ٣ گریه و داد شما شروع شد. شدیدا تب کرده بودی و گریه می کردی طوری که مجبور شدم زنگ بزنم و کلاسمو کنسل کنم. تا یکی دو ساعت پیش یا گریه کردی یا ناله . اما نمیدون بابایی پشت تلفن چی بهت گفت که شروع کردی به خندیدن و بازی کردن تا بالاخره چند دقیقه پیش خوابت برد. ولی در کل روز سختی بود.   ...
22 آبان 1391

پسرم داره بزرگ می شه

مامانم تازه امروز متوجه شدم که چقدر بزرگ شدی.  امروز رفته بودیم دیدن نی نی دختر عمه سمیه که تازه بدنیا اومده.  اونجا وقتی تو رو کنار آرمیتا کوچولو دیدم به بابایی گفتم قدر کوچولوه این دختر. اما وقتی بابایی گفت که تو کوچیک تر از آرمیتا بودی موقع تولد تازه فهمیدم که پسرم دارم بزرگ می شه. فدات بشم مامانی. خیلی دوست دارم. ...
20 آبان 1391